REMEMBER

Remember me when I am gone away


     Gone far away into the silent land


     When you can no more hold me by the hand


Nor I half turn to go yet turning stay


Remember me when no more day by day


     You tell me of our future that you planned


     Only remember me; you understand


It will be late to counsel then or pray


Yet if you should forget me for a while


     And afterwards remember, do not grieve


     For if the darkness and corruption leave


     A vestige of the thoughts that once I had


Better by far you should forget and smile


Than that you should remember and be sad

 

 

به یاد آر مرا آن زمان که راهی جای دورم،

جایی دور به سوی سرزمینی ساکت و آرام

آن زمان که نه تو دیگر می توانی دست هایم را بگیری ،

و نه من می توانم از توقف دوراهه برگردم

به یاد آر آن زمان که دیگر از برنامه ریزی ات برای آینده امان سخن نمی گویی

فقط مرا به یاد آر، می دانی که برای پند دادن و دعا کردن دیر است.

با این همه اگر می باید مرا مدتی به فراموشی بسپاری

و آنگاه مرا به یاد آری، اندوه مخور

به خاطر آن که اگر آن تاریکی و شرارت ردّ افکاری که من داشتم باقی گذارد

به مراتب بهتر آن است که مرا فراموش کنی و تبسم کنی

تا به یاد آری و اندوهگین باشی

 

محمدرضا قاسمخانی-۱۰۵